جمعه ۹ اکتبر ۲۰۰۹

خوش به حال آنکه ...

ای دو سه تا کوچه ز ما دور تر ...
نه...
نه  ...

ای از رگ گردن به ما نزدیکتر...

 
خوش به حال آنکه بیشتر از من دوستت دارد؛
و بسی بیشتر،  خوش به حال آنکه بیشتر از من دوستش داری ...






سه‌شنبه ۶ اکتبر ۲۰۰۹

لذت زندگی


پیشنهاد می کنم حتما بصورت فول اسکرین ببینید و جملات رو بخونین. mltan100.blogspot.com mltan100.blogspot.com
راستی،موسیقی وبلاگ رو استاپ کنین و اسپیکرتون رو هم روشن کنین.




جمعه ۲۵ سپتامبر ۲۰۰۹

این است خدای من

پيش از اينها فکر ميکردم خدا
خانه اي دارد کنار ابر ها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتي از الماس خشتي از طلا
پايه هاي برجش از عاج و بلور
بر سر تختي نشسته با غرور
ماه برق کوچکي از از تاج او
هر ستاره پولکي از تاج او
اطلس پيراهن او آسمان
نقش روي دامن او کهکشان
رعد و برق شب طنين خنده اش
سيل و طوفان نعره ي توفنده اش
دکمه ي پيراهن او آفتاب
برق تير و خنجر او ماهتاب



هيچ کس از جاي او آگاه نيست
هيچ کس را در حضورش راه نيست
پيش از اينها خاطرم دلگير بود
از خدا در ذهنم اين تصويربود
آن خدا بي رحم بود و خشمگين
خانه اش در آسمان دور از زمين
بود ،اما ميان ما نبود
مهربان و ساده و زيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيچ معنايي نداشت
هر چه ميپرسيدم از خود از خدا
از زمين از اسمان از ابر ها
زود مي گفتند اين کار خداست
پرس و جو از کار او کاري خطاست
هر چه مي پرسي جوابش آتش است
آب اگر خوردي جوابش آتش است
تا ببندي چشم کورت مي کند
تا شدي نزديک دورت ميکند



کج گشودي دست ،سنگت مي کند
کج نهادي پا ي لنگت مي کند
تا خطا کردي عذابت مي دهد
در ميان آتش آبت مي کند
با همين قصه دلم مشغول بود
خوابهايم خواب ديو و غول بود
خواب مي ديدم که غرق آتشم
در دهان شعله هاي سرکشم
در دهان اژدهايي خشمگين
بر سرم باران گرز آتشين
محو مي شد نعره هايم بي صدا
در طنين خنده ي خشم خدا
نيت من در نماز ودر دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه مي کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن يک درس بود ..



مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه
تلخ مثل خنده اي بي حوصله
سخت مثل حل صد ها مسئله
مثل تکليف رياضي سخت بود
مثل صرف فعل ماضي سخت بود
تا که يک شب دست در دست پدر
راه افتاديم به قصد يک سفر
در ميان راه در يک روستا
خانه اي ديديم خوب و آشنا
زود پرسيدم پدر اينجا کجاست
گفت اينجا خانه ي خوب خداست
گفت اينجا مي شود يک لحظه ماند
گوشه اي ختوت نمازي ساده خواند
با وضويي دست ورويي تازه کرد
گفتمش پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست ؟اينجا در زمين؟
گفت :آري خانه ي او بي رياست
فرشهايش از گليم و بورياست
مهربان و ساده و بي کينه است
مثل نوري در دل آيينه است




عادت او نيست خشم و دشمني
نام او نور و نشانش روشني
خشم نامي از نشاني هاي اوست
حالتي از مهرباني هاي اوست
قهر او از آشتي شيرينتر است
مثل قهر مهربان مادر است
دوستي را دوست معني مي دهد
قهر هم با دوست معني مي دهد
هيچ کس با دشمن خود قهر نيست
قهري او هم نشان دوستي ست
تازه فهميدم خدايم اين خداست
اين خداي مهربان و آشناست
دوستي از من به من نزديکتر
از رگ گردن به من نزديکتر
آن خداي پيش از اين را باد برد
نام او راهم دلم از ياد برد
آن خدا مثل خيال و خواب بود
چون حبابي نقش روي آب بود


مي توانم بعد از اين با اين خدا
دوست باشم دوست ،پاک و بي ريا
مي توان با اين خدا پرواز کرد
سفره ي دل را برايش باز کرد
مي توان در باره ي گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره صد هزاران راز گفت
مي توان با او صميمي حرف زد
مثل ياران قديمي حرف زد
مي توان تصنيفي از پرواز خواند
با الفباي سکوت آواز خواند
مي توان مثل علف ها حرف زد
با زباني بي الفبا حرف زد
مي توان در باره ي هر چيز گفت
مي توان شعري خيال انگيز گفت
مثل اين شعر روان و آشنا
پيش از اينها فکر مي کردم خدا ...



دلتنگ تو ام



با آنکه هرگز سیمای زیبای تو را ندیده ام، صدایت  مهربانت را نشنیده ام، و محضر گرمت را درک نکرده ام، دلم برایت تنگ شده است. تو را ندیده ام، ولی گرمای محبت تو را در عمق سرمای وجود خویش بارها حس کرده ام، نوازش لطیف تو را وقتی که در خود شکسته بودم درک کرده ام و همیشه آنگاه که در طوفان مصائب حیران و سرگشته به دنبال پناهی بودم مرا با آغوش باز پناه دادی، غم خوردی، تیمار کردی و راه را نشانم دادی.
دلم برایت تنگ شده است ولی افسوس...
افسوس که مرا نه زبانیست که شعری برایت بسرایم،
نه توانی که کاری برایت کنم،
نه دلی که سرایت کنم،
نه جانی که فدایت کنم،
نه آبرویی که صدایت کنم،
نه همتی که بسوی تو آیم،
نه اشکی که برایت ریزم،
نه صفایی، نه خلوصی...
چیزی ندارم که درخور تو باشد،
جز سیاهی و تباهی در کوله بارم هیچ نیست.
و اکنون که می نویسم، این تویی که بر زبان من جاری شده ای،
ای عشق همه بهانه از توست                  من خامشم، این ترانه از توست
خوبان را شایسته نیست که بدان را دوست دارند،  ولی بدان را که سزد خوبان را دوست بدارند؛ و به همین قاعده است که من تو را دوست دارم.
چه خوش گفت حافظ آنگاه که جان کلام را سرود:
 آن کیست کز روی کرم، با من وفاداری کند 
بر جای بدکاری چو من، یکدم نکوکاری کند





چهارشنبه ۲۳ سپتامبر ۲۰۰۹

تصاویر تلسکوپ هابل


تصاویر زیر تصاویر "واقعی" از آسمونه که توسط تلسکوپ هابل گرفته شده.

"و زینا السماء الدنیا بمصابیح"
تا قبل از دیدن این تصاویر نمی فهمیدم این کلام پروردگار یعنی چی، هرچند که مطمئنم هنوزم نفهمیدم، ولی حداقل یه کم بیشتر از قبل می فهمم!
ضمن دیدن هر تصویر مرتب به خودم یادآوری می کنم که "واقعیه ها!"
از این دست عکسها خیلی زیاده. شاید توی پستهای بعدی باز هم از این تصاویر بذارم.
من که واقعا لذت بردم. امیدوارم شما هم لذت ببرین.

Real Pictures of the sky, taken b Hubble telescope.
Before seeing these pictures I  had no idea what could be the meaning of the holy statement of god "and we embellished the sky with the stars". I am sure, there is still a lot left to know about this statement, however, i am happy that i understand it a little bit more than before.
While watching the pictures i constantly reminded my self  "they are REAL!".
I really enjoyed watching these spectacular scenes. I hope you feel the same as well.




Star Cluster NGC 2074 in the Large Magellanic Cloud



"Light Echo" Illuminates Dust Around Supergiant Star V838 Monocerotis 


  
 The Majestic Sombrero Galaxy



 Young Stars Sculpt Gas with Powerful Outflows in the Small Magellanic Cloud